00:00:11

خرید بک لینک
صبح زود نازنین بیدارم کرد که بریم کوهسنگیالبته با مشت و لگد بیدارم کرد مگرنه عمرا از خواب پا میشدمدایی و زن دایی و فریده و فرید و فاطمه هم اومدن.پارسا رو که همین طور بقلش کردیم و گذاشتیمش تو ماشین تا سوپرایزش کنیمپارکینگ هم که شلووووغ!با نازنین و فریده و فاطمه رفتیم که بریم از کوه بالا.همون وقت پارسا خان هم بیدار شدش و تو کفِ اطرافش بودخدایی من اگه جای پارسا بودم که یهو آدم چشماشو باز کنه و ببینه تو یه محیطی به جز اتاقه خودشه سکته رو میزدمخلاصه پارسا هم هی میخواست باهامون بیاد اما ما هی میگفتیم میخوایم بریم پیش یه قوله بزرگ که از بچه ها خوشش نمیاد بعد اونم یه جمله گفت که هممون غش کردیم از خنده این بود"عه فک کردین من زرنگ نیستم که دارین سرمو گول میزنین"البته با هزار جور گریه و شیرین زبونیش بالاخره از لجبازی کم آوردیم و با نصفه بچه راه افتادیم که بریم.توراه هی میگفت بانایی جون من که دوست دارم من که میخوام ببرمت شمال،برام چیپس میخری؟ینی از اول جمله که نیشم باز شده بود که ببینم آخرش چی میگه به این رسیدنصفه بچه مخمو زد و منم براش از دکه چیپس سرکه نمکی گرفتمبعد که از کوه اومدیم پایین رفتیم ناهارو آماده کنیم که منم سالادو چشیدم دیدم کم نمکه تا خواستم نمک پاشو کج کنم یهو از پشت نمک پاش کله نمکا خالی شد تو سالادمنم با دهان باز محله جرمو ترک کردمنمک پاشو هم تندی انداختم تو سبدکله آثاره جرم رو پاک کردمتا سره سفره معلوم نشد اما بعدش چیه نیشتو ببند خجالت نمی کشی به خانواده میخندی؟مگه خودت خواهر مادر نداریمارو باش برای کیا از مسموم کردنه خانواده میگمنتیجه ی اخلاقی اینه که هیچ وقت ادای یه آشپزه موفق رو در نیارین

HIS_BIMI_NIS...

ما را در سایت HIS_BIMI_NIS دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 10:32

صفحه بندی