البته با مشت و لگد بیدارم کرد مگرنه عمرا از خواب پا میشدم
دایی و زن دایی و فریده و فرید و فاطمه هم اومدن.پارسا رو که همین طور بقلش کردیم و گذاشتیمش تو ماشین تا سوپرایزش کنیم
پارکینگ هم که شلووووغ!با نازنین و فریده و فاطمه رفتیم که بریم از کوه بالا.همون وقت پارسا خان هم بیدار شدش و تو کفِ اطرافش بود
خدایی من اگه جای پارسا بودم که یهو آدم چشماشو باز کنه و ببینه تو یه محیطی به جز اتاقه خودشه سکته رو میزدم
خلاصه پارسا هم هی میخواست باهامون بیاد اما ما هی میگفتیم میخوایم بریم پیش یه قوله بزرگ که از بچه ها خوشش نمیاد بعد اونم یه جمله گفت که هممون غش کردیم از خنده این بود"عه فک کردین من زرنگ نیستم که دارین سرمو گول میزنین"البته با هزار جور گریه و شیرین زبونیش بالاخره از لجبازی کم آوردیم و با نصفه بچه راه افتادیم که بریم.
توراه هی میگفت بانایی جون من که دوست دارم من که میخوام ببرمت شمال،برام چیپس میخری؟
ینی از اول جمله که نیشم باز شده بود که ببینم آخرش چی میگه به این رسید
نصفه بچه مخمو زد و منم براش از دکه چیپس سرکه نمکی گرفتم
بعد که از کوه اومدیم پایین رفتیم ناهارو آماده کنیم که منم سالادو چشیدم دیدم کم نمکه تا خواستم نمک پاشو کج کنم یهو از پشت نمک پاش کله نمکا خالی شد تو سالاد
منم با دهان باز محله جرمو ترک کردم
نمک پاشو هم تندی انداختم تو سبد
کله آثاره جرم رو پاک کردم
تا سره سفره معلوم نشد اما بعدش
چیه نیشتو ببند خجالت نمی کشی به خانواده میخندی؟مگه خودت خواهر مادر نداری
مارو باش برای کیا از مسموم کردنه خانواده میگم
نتیجه ی اخلاقی اینه که هیچ وقت ادای یه آشپزه موفق رو در نیارین
HIS_BIMI_NIS...ما را در سایت HIS_BIMI_NIS دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6